!تظاهر میکنم آروومم ...خوبم دیگه حتی جلوی خودتم میخوام تظاهر کنم که دیگه برام مهم نیستی ...خودم رو هم گاهی اوقات گول میزنم که من دیگه بهت حسی ندارم دیگه دوستت ندارم اما تو نمیدونی چه زجری میکشم ازینکه باید باور کنم در قلبت جایی ندارم اینو خودت بهم گفتی... توی خواب بهم گفتی :( الان هم میگم حالم خوبه دیگه بهت فکر نمیکنم... فقط نمی دونم چرا چشمام خیسه ...!! + دلتنگم...خیلی...خصوصا الان که تو بهمن ماه هستیم... + فردا دارم میرم مشهد ...
+
نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 21:10 توسط ღ...lvl.Ary...ღ
|

تو که دیدی تنهایی سخته
تو که دردشـو کشیـــدی...
من که احساســـمو دادم
چـــرا از من تو بریــدی...!!
+
نوشته شده در پنجشنبه 15 دی1390ساعت 1:3 توسط ღ...lvl.Ary...ღ

تورا گم کردم امروز...
..
" سوختم.. باران بزن شاید تو خاموشم کنی...
شاید امشـب سوزش این زخمـها را کم کنی..."
"بی وفا عشق من...بخدا اشک من...میمونه رو گونه َم..تا بیای پیش من..."
(آهنگ بی وفا خراطها).
..
+
نوشته شده در شنبه 26 آذر1390ساعت 0:47 توسط ღ...lvl.Ary...ღ
|

منو ببخش اگه هنوز د.... .... اگه هنوز بفکرتم...
اگه هنوز خوابتو میبینم... :( .. " خدايا اين دلتنگيهاي مرا هيچ باراني آرام نميكند. فكري كن! اشك من طعنه ميزند به .. دلم گرفته...هرچند که اینجا از آسمون بارون نمیاد اما من بجاش میبارم... خدایا شکرت...
باران رحمتت...!! "
+
نوشته شده در جمعه 11 آذر1390ساعت 14:25 توسط ღ...lvl.Ary...ღ
|

"گفتی که بیـا و از وفـایــت بگـذر
از لـهجـه بـی وفایـیـت رنجـیــدم
گفتم که بهانه ات برایم کافیست
معنـای لطیـف عشق را فهمیـدم"
+
نوشته شده در شنبه 5 آذر1390ساعت 2:31 توسط ღ...lvl.Ary...ღ
|

90.08.29
بچه ها دعا کنید...دُرسا کوچولومون حالش خوب شه...
خدایاااااا بازم کمک کن...یه وقت نگاهتو بر نگردونی...:(
90/08/30
دیشب خیلی ترسیده بودم آخه حالش خیلی بد بوده بی جون شده بود...سٍرٌم دستش قبول نکرده بوده تو رگ گردنش زدن...با اینکه خیلی اذیت شد ... اما معجزه بود دٌردٌری مون رو خدا یبار دیگه به ما بخشید...
خدایا شکـــــــــرت...![]()
+
نوشته شده در یکشنبه 29 آبان1390ساعت 21:6 توسط ღ...lvl.Ary...ღ
|

باز این دلم هوایی شده خیالت که بسرم میزند...
هوای بودنت با من...
خیالت که بسرم میزند
دیوانه میشوم از این فاصله
حال و هوای آنـ روزها بدجور به دلم چنگ میزند
روزهایی که مرا میخواستی و مرا دوست داشتی
رنگ سیاهی میگیرد دنیایم
و من دیگر هیچ نمیبینم
وقتی که بغض، طاقت چشمانم را میگیرد...
+
نوشته شده در دوشنبه 23 آبان1390ساعت 18:23 توسط ღ...lvl.Ary...ღ
|

حس بودنتــ در دور دست ها به من شوق زندگیــ میبخشد...
اما دوریتــ در اینجا...همین جا آزارمـ میدهد...
تو کجایـ زندگی من هستی
که با تلنگری آرام آشوبمـ میکنی...!!
+
نوشته شده در جمعه 6 آبان1390ساعت 20:33 توسط ღ...lvl.Ary...ღ
|

تو نفهمیدی...هوا تاریک بود... تو میخندیدی...از من دور شدنَت برایت خیالی نیست...دیگر برایت ارزشی ندارم... چون دیگر مرا دوست نداری... اما من طاقتـ دور شدنَت را ندارم ...اشکام میریختن...چون هنوزم برایم همان بودی...هنوزم در عشقَ م وفادارم...چون هنوز دوستت دارم... با آنها خداحافظی کردی...و من کنار ِ درختی به تو نگاه میکردم... یک لحظه نگاهَ تـ به من افتاد ...نگاهَ ت در نگاهَ م گره خورد...نه, اِنگار ... یه ته مانده ای از دوست داشتنَت برایم مانده... لبخند بر لب داشتی...دستی تکان دادی و من...برایت نیز لبخندی زدم و دستی تکان دادم تا خوشحال بروی... بابا کنارَت ایستاد ...نگاه از من برداشتی...تو میرفتی ولی من با نگاهم دلت را بدرقه میکردم... و اشکام همچنان کنارم بودن... ای کاش در آنجا که هستی, یادت چشم از من برندارد...ای کاش بگویی که هنوز دوستم داری... ای کاش این دفعه زودتر برگردی... 
+
نوشته شده در دوشنبه 25 مهر1390ساعت 23:41 توسط ღ...lvl.Ary...ღ

تورا که می بینم...
چشمانم بیتابـتـ می شوند... اما زود ردپای اشکهایمـ را پاک می کنم تا نفهمی... نفهمی که چه زجری است جلوی چشمانتـ باشمـُ ولی از نگاه تو دور... کمی آرامتر از من پلک بردار... میخواهم لبخند نگاهت را ببینم...!! "نوشته ی خودمـ" 
+
نوشته شده در چهارشنبه 20 مهر1390ساعت 23:36 توسط ღ...lvl.Ary...ღ
|
